نویسنده : جوجه ; ساعت 11:44 روز دوشنبه چهارم آبان 1388
ويدول جون
الان نوشتت رو خوندم كه نوشته بودي همه چيز بي ربطه به قول گلي جون تو خودت ربطي ...
ياد اون روز خونه ي پري پاتر
افتادم كه اين ماجرا رو واسه خانم معلم تعريف كردمو همه از جمله خودت با قهقهه هات
از جمله تكيه كلامت رو كه زور به ربطه و قهقهه هاي مشهورتو جات خالي يه كم تو سايت بخنديو جلب توجه كنيم هميشه از اين حرفم بدت مياد كه ميگم واسه جلب توجه كردن ... چوقي كردم ويدولم برم ديگه ژژو منتظرم كه بريم دوباره به جهنم ... ابر خاكستري بي باران دلگير است و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس ! سخت دلگير تر است ... چند روزي است آسمان ابري است و نمي بارد و دل من مثله هميشه ي خدا ميگيرد گويا اين ابر سر باريدن ندارد همچنان اين سكوت طوفاني كه سر شكستن و فرياد زدن را ندارد ... نزديك است كه ببارد كاش ببارد كاش ... كاش همه چيز در اي كاش خلاصه نمي شد ... من به اندازه ي يك ابر دلم مي گيرد اما چند روزي است كه به اندازه ي اين ابرهاي نبارنده دلم ميگيرد اكنون هوا سرد است و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد ... منتظر معجزه ام معجزه اي كه گاه مي انديشم نه هيچوقت اتفاق نخواهد افتاد ... هميشه پيش از آن كه فكر كني اتفاق مي افتد و من با خود مي انديشم چون هميشه مي انديشم ديگر اتفاق نخواهد افتاد ... گويا دعاي باران را ميطلبد اين ابر هزا سال نباريده هزار سال نباريده ... هزار سال منتظر باريدن ... و باز اي كاش مي باريد كاش دعا ها مستجاب ميشد آسمانم باران را بهانه نميكند براي دلتنگ شدنم ... من منتظر باريدن اين ابر نبارنده ام ... كاش ...

